آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

آنیسا در جشن بادبادکها شهرک پردیس

 بازهم جمعه بود وبابایی پیشمون بود...چند شبی بود به مناسبت شکوفه های انقلاب جشن بود ولی ما نرفتیم و امشب شب اخرش بود وگفتیم یه سری میزنیم ...آخه اکثرا دیگه این جشن ها واسمون تکراری بود هرچن این دفعه قرار بود لهراسبی بیاد ولی بازم بزای ما تکراری بود به همین خاطر ترجیح دادیم توی خونه بمونیم وبهتر دیدیم با بابایی تراس سالن و تمیز کنیم وخلاصه  بابایی رفت بیرون استارت کارو بزنه که از توی تراس داد زد محبوب روشن پژوه اومده منم از همه جا بی خبر گفتم روشن پژوه؟دیگه کیه؟ گفت مجری مسابقه محله دیگه(یک ویک ویک..دو ودو و دو...)وانقدر چشماش از خوشحالی برق میزد که اصلا دلم نیومد بگم نه....قربون اون کودک درونت برم من که سالهاست پیش دبستانی مونده....
6 مهر 1392

غار چال نخجیر دلیجان

یکی از زیباترین مکان هایی که تا بحال با حمیدم رفتم واقعا زیبا بود و من منقلب شده بودم وقتی اینهمه عظمت رو یک جا دیدم ...فقط باید خدارو شکر کرد وسپاس گفت به خاط اینهمه نعمت ...خدایاشکرت .. وعزیزم توهم پاک ترین موجودی بودی که توی این سفر تنهامون نذاشتی وقتی تو دل کوه باشی وقتی خدارو ددر نزدیکی خودت احساس کنی وقتی در ودیوار وتمام فضای یک مکان اسم خدارو صدا میزنه...چقدر خوبه که تو هستی .... توپاک ترین ...تو معصوم ترین...تو بهترین..... چقدر خوبه تو رو دارم ....چقدر خویه با تو به دل جنگل ...دل کوه ...وسط آب .....سفر میکنم....   این غار دومین غار رنگی در دنیاست و 70 میلیون سال قدمت داره  و در سال 68 کشف شده به دست سازمان اب و120...
1 مهر 1392

روزمرگی هایت...

هر روز شیرین تر میشی ....هر روز برامون عزیز تر میشی..همش با خداروشمر میکنیم از اینکه تو هستی تویکی ثمره عشقی هستی وصف نشدنی.... تا الان که 7 ماه و14 روزت هست خیلی کارهای جدید یاد گرفتی و هرشب که میخوابی فرداش منتظر یه کار خاصی ازت هستم...توانایی هات خیلی بیشتر شده ...تسلطت خیلی زیاد شده به محض شنیدن صدایی به سمتش برمیگردی...با چشمت راهت چیزهایرو دنبال میکنی هرچقدرم سریع باشه مثلا دیروز داشتم زنجیر پستونکت رو مثل پاندول ساعت تکون میدادم وتو خوب نگاه میکردی و راهت دستتو می اوردی میگرفتیش... هر روز بابای به قول خودش (خرمال )بازی میکنی وبابایی خیلی خوشحال از این بابت چون خیلی وقت بود منتظر این لحظه بود وکلی روی توکار کرد تا به این مرحله رسید...
1 مهر 1392